تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
شعر (نظم)،نثر،دل نوشته و...


۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

گاهی ...

گاهی دوست داری با صدای بلند موسیقی گوش بدی. یه سبک موسیقی که اگه گوش بدی از یه سمت صدای میشنوی که میگه: تو هم اینجور چیزها گوش میدی؟! 

گاهی دوست داری کلاس شرکت نکنی، بری سینما ،بری یه کافه ، دوست داری خودت رو دعوت کنی به یه جای دنج ، صندلی رو عقب بکشی ! و بگی بفرما ! بنشینی و منتظر گارسون باشی و دستور بدی!

احساس سرما کنی و و دست بندازی دور خودت و عاشقانه گرمای وجودت رو حس کنی. اصلا برات مهم نیست که استاد الان سر کلاس چی درس میده.

گاهی دوست داری اصلا به سمت آشپزخونه نری، همسرت که از کار بر میگرده. بهش بگی که منتظرت بودم ،ناهار امروز دعوت من.یا گاهی شیطونی کنی و بگی نظرت جیه ناهار امروز دعوتم کنی بیرون!

گاهی دوست داری خلوت کنی بدون اینکه کسی مزاحمت باشه.

گاهی دوست داری جلوی آینه بایستی و خیره بشی به  چشمای خودت ، یه چشمک و یه بوسه حالتو جا میاره.

گاهی دوست داری قدم بزنی چه با همسرت چه با مادرت چه با هر کسی دیگه ...

فقط و فقط قدم زدن با خودت ، همیشه واست فرق داشته.

گاهی دوست داری، زمانی که همسرت خوابه یه ماچ محکم کنی که از صدای اون بیدار بشه!!! پس چرا معطل میکنی؟!!

چرا این گاهی ها رو به تعویق می اندازی؟!

عاشق باش، بوسه بزن، ناز بکش، خلوت کن، قدم بزن 

اینا همه حق توست!!

بذار بگن دیوانه ای، هر چی تعداد این جمله بیشتر شد تو خوشحال تر باش.

خودت باش ، خودت و فقط خودت.

البته ... اینا فقط گاهی اتفاق میوفته نه پیوسته و مداوم.

گاهی دوست داری بنویسی و بفهمونی که قانون شکنی لذت بخشه.

نظرت چیه؟! فردا با دم پای پلاستیکی، بری مرکز شهر ؟!

و پز بدی به کسانی که کفش چرم پوشیدن و فقط سکوت کن و نظاره گر  واکنش ها باش.

زندگی یعنی همین لبخند زیبای تو!!!


چقدر نوشتن خوب است.

در خلوت خودت، ارام فریاد میزنی    "چقدر نوشتن خوب است"


در خلوت خودت با سکوت سخن می گویی و گوش میسپاری به صدای زیبایش!

موهایت را رها می گذاری ونظاره میکنی؛ چگونه به سمت کاغذ می دوند، و قلم لابه لای آنها تلاش میکند که به کاغذ برسد ، چه تلاش زیبایی.

در خلوت خودت گاهی برای خودت مینویسی و اشک میریزی.

در خلوت خود اندیشه های فریدون را زنده میکنی انگاه که در آغوش یارت به صدای آوازش گوش میدهی.

بی تفاوت ترینی به تمام آیین انگاه که چشمانش را نظاره میکنی!

چقدر نوشتن خوب است.

چقدر  خوب است این نوشتن که می توانم با تمام وجود تو را به خلوت خودم دعوت کنم و تو نظاره گر لحضه هایم باشی.

چقدر خوب است که مینویسم و تمام دنیا فریاد من را میشنوند آن لحضه که میگویم دوستت دارم.

چه خوب که میتوانم؛فریاد و سکوت ، آغوش و آوازِ خلوتم را با تو سهیم باشم! 

آری براستی نوشتن عالی ست.

چقدر خوب است ؛ می نویسم: 

دیوانه ام،        دیوانه؛     دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد.

و تو می خوانی و دیوانه میشوی.


پی نوشت:

نظر خودت را درباره نوشتن با من سهیم باش!






یه واقعیت هست.

یه واقعیت که چندین مرتبه جلو راهم رو گرفته، 

همیشه آموزنده بوده و من هیچ گاه توجه نکردم .

واقعا که خنده داره، او همیشه خواست به من بیاموزه

ولی مشتاقِ یادگیری نبودم.

یه واقعیت که تجربه نشد و چندین مرتبه تکرار شد. 

او میدانست که من توجه نکردم پس اشکم رو در آورد و زمینم زد، 

در حالی که گفته بود: زمین نخور!!!

او به من میگفت: تنهایی ات را با کلمات زندگی کن.

اسم من رو صدا میزد ؛ باور کن! 

خودم شندیدم که بهم میگفت:   رویا  ، با من دوست باش.

او به من میگفت: با خودت دوست باش و من را دوست بدار.

حتی در گوش من اهسته فریاد کشید؛ دلتنگی ات را در آغوش من باش.

نفهمیدم او کیست ؟!!


بعد از مدتها شکست و کشمَکش با دشمنی که خود باشم؛ اموختم،

اموختم انچه را که دوست به سهلی به من می اموخت.

اموختم که جز من ،کسی من رو  یاری نکند. 

                 جز من ، کسی با من دشمنی نکند.

اموختم که جز من، کسی در عالم رویا نباشد.

                   جز من، کسی او نمی تواند باشد.

اموختم که تنهایی چه زیبا هست آن لحضه که دوست بی وفاست.

                   باید دل به خود ببندم و جستجو کنم همه چیز را در خودم.

اموختم که جز کتاب مونسی و یاوری ندارم و جز این واقعیت، واقعیتی نباشد.

اینگونه شد که که نوشتم تا همگان بدانن و بنویسن که یاور انها کیست؟!


عهد را خواندیم و پیمان بستیم که تا عمری هست؛ همسرِ کتاب و 

سرپرستِ این دفتر و قلم باشم.






بهار آمد. شکوفه ها چشم گشودند!

درب باغ باز شد و باغبان با لبخند زیبایش؛ هم نفسش را در آغوش کشید 

و طراوتش را بویید و بر نقاشیِ زنده یِ خدا بوسه ای زد!

ابرها به اذن ملکوت ابهی بارش را شروع کردند و باغبان همچنان مست 

بویِ شکوفه ها بود! گویی باران هدیه ی امسال خداوند بود!

آنسوی باغ بلبلی به عشق لاله ای میخواند و دورش سجده میزد! و کلاغی 

از عشوه های لاله خودکشی میکرد!

در گوشه ای دیگر کبوتری دل به گربه ای باخته بود! کبوتر بچه چه میدانست...!

طرف دیگر ماده اسبی از وجودش به کُره ی خود می بخشید و بازی میکردند،

چون آدمی که دهان بر پستان بُزی گذارد!!

در همین حوالی من نشسته بودم، همه چیز را میدیدم بی آنکه کسی مرا ببیند؟!

در انتظارت در آن بوستان نشسته بودم و امسال هم نیامدی، اما هنوز به عاشقانه هایِ  

عشاق لبخند میزنم ! به آن آغوش های گرم ، به آن بوسه های آتشین،آن عشوه های 

مرگ بار و آن مهر بی پایان ... به همه؛ به همه لبخند می زنم !!






قبل از عید تو را میدیدم که در خیابانی!(خیابان شلوغ بود و همه باهم هم قدم بودین)

از مغازه ای به مغازه ی دیگر ،از لباس فروشی به کفش فروشی؛از کفش فروشی به طلا فروشی و کیف فروشی و... 

همچنان تو را نگاه میکردم ، جلوی مغازه ای؛ منتظرت می ماندم، وقتی می امدی! دستانت پر بود! 

پر از لباس ، جعبه ی کفش و کیف و...

خسته که میشدی به داخل  بستنی فروشی یا پیتزایی می رفتی!

می خوردی و استراحت میکردی، مدتی بعد باز میگشتی و ادامه یِ خرید !

برای شام هم بهترین کبابی یا رستوران شهر منتظرت بود!

نگاهم ازت برداشته نمیشد. تو خرید میکردی و من  با لباس های مندرس با جعبه ی

آدامسَم دنبالت می امدم و تو با احساس تنفر مرا پس میزدی.

تو را نمیدانم ولی من آماده ام !!

آماده برای آغاز سال جدید .


من؛ آدامس هایم فروش رفت، لباس هایم نو شد، سال نو آغاز شد و شب سال تحویل 

شوید پلو با ماهی داشتیم!




همه;همه سکوت میکنند، درست همانجایی که باید فریادِ حقیقت را شنید  و چه بیهوده نعره هایی که روزها از یکدیگر تحمل می کنیم .


چه سخت می گذرد زمانی که نعره های بی جا گوشَت را می خراشند و آنجا که فریاد برمیداری، فریادَت در سکوتِ مردگان غرق می شود! 

اینگونه جاهلیت سوار بر ما شد (وهست)! و هنوز مستغرق در خوابی ابدی (بیهوشیِ مطلق) و میلی به خیز نیست!

پا به پای هم میتوان حرکت کرد
شا نه هایت تکیه گاه محکمی است
برای من و باورها و رویا هایم
شانه به شانه قدم میزنیم
بدون احساس کمبودی
(راحت میتوانیم تمام مسائل دست و پا گیر را کنار بگذاریم و تا بی کران ادامه بدیم)
با من همراه باش.


طبقه بندی موضوعی
نویسندگان