بخوانیم و بنویسیم

شعر (نظم)،نثر،دل نوشته و...

بخوانیم و بنویسیم

شعر (نظم)،نثر،دل نوشته و...

بخوانیم و بنویسیم

پا به پای هم میتوان حرکت کرد
شا نه هایت تکیه گاه محکمی است
برای من و باورها و رویا هایم
شانه به شانه قدم میزنیم
بدون احساس کمبودی
(راحت میتوانیم تمام مسائل دست و پا گیر را کنار بگذاریم و تا بی کران ادامه بدیم)
با من همراه باش.

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

هر روز بیشتر میشوند. 

هر روز تعداد افرادی که می گویند دوستت دارم بیشتر میشود. 

هر روز یه کلمه تکراری را میشنوی؛ عشقمی! 

حتی گاهی شده که بگویدت ، تو را بیشتر از دیگری دوست دارم. 

حتی گاهی قسم میخورند. از اسم های لاینتاهی گرفته تا سید سرکوچه. 

فقط مدام تکرار میکنند که عاشقند. بدون اینکه بفهمند یعنی چه؟!

از هر کس که میپرسی عشق به چه معناست؛ فقط با نگاهی تدبیر گونه به زمین و آسمان بعد از لحضه ای چرت و پرت تحویلت میدهد.  

عشق چیست؟!  دوستت دارم یعنی چی؟!

من که هرگز نفهمیدم و این واژه ها بیزارم. همانطور که اوریانا فالاچی متنفر است. 

وی در کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد میگوید:

به نظر من عشق یه جور گرسنه گی که بعد  سیر شدن سر دلت  میمونه و حالت میگیره وبعدش نوبت استفراغه. 

هیچ چیز مث تمایل یه مرد به یه زن یا یه زن به یه مرد  آزادی آدم تهدید نمیکنه.!

عشق یه حقه ی گندس که واسه سرگرم کردن مردم ساخته شده. 

امروز همه یه عشق دارن بعضی ها دوتا دارن و یا شاید بیشتر. 

جالبه احساسات از عشقی به عشقی دیگر منتقل میشود. قانون پایستگی احساس. 

اینکه من همزمان چند جا عشق میورزم یا که از عشقی به عشقی دیگر کوچ میکنم یعنی دوست داشتن؟!

چرا خودمان را گول میزنیم نگاهی به تاریخ و اکنون بنداز. عشق اینگونه بود که امروزه تفسیر میکنیم؟!

هنوز نفهمیدم ما دقیقا به چی میگیم عشق؟! چرا میگیم؟!



۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 28 Ordibehesht 96 ، 23:10
رویا یکتاش

این مطلب جهت کمک گرفتن نوشته شده. منتظر پیشنهاداتتون هستم.

همیشه بهش اعتماد دارم!

حس ششم را می گویم. 

همیشه با ایده ها و نظرات مبهمی که میده، جلو میرم. 

دقیقا همان میشود که در درون پیچیده اش دارد. مدتی که باهاش همسو میشوم 

فقط و فقط خودم را اذییت میکنم، 

چون سخت میتونم بهش اعتماد کنم.

چون منطق دلیل قاطع برام نمیچیند.همیشه با هم قهر هستن.

همیشه...

چکار کنم؟! گاهی واقعا احساس درماندگی دارم، چکار کنم این دو با هم دوست بشن؟؟

چگونه میشود فرمان از هر دو گرفت ؟؟  و تصمیمی قاطع و راسخ گرفت؟؟

دوستان عزیز خواندید ،منتظر پیشنهاداتتون هستم. سپاس .


۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ 26 Ordibehesht 96 ، 09:00
رویا یکتاش

هنوز هم فروغ میخوانم...

اصلا مگر میشود تو را نخواند یا به فکر فرخزادها نبود.!

هر روزم را با اندیشه های فروغ میگذرانم.

از دوست داشتن که میگفتی:

آری آغاز دوست داشتن است 

آری براستی آغاز دوست داشتن است..!

گرچه پایان راه ناپیداست 

من دگر به پایان نی اندیشم 

که همین دوست داشتن زیباست


همین چند بیت تمام آینده و گذشته را از خاطرم میبرد و به درک یا بهتر است بگویم به عین الیقین میفهمم ؛ زمان حال چیست.

وقتی به چشمانت خیره میشوم، ذره ذره ی اشکهایم را میبینم. آینه ی زیبا یی ها !

به این فکر میکنم : چرا باید نامه هایت را چاپ کنند ،با عنوان نامه های خصوصی فروغ؟!

چرا دردهایت را به عموم نشان می دهند؟!  چرا؟!

دنبال جواب هایم لابه لای متن هایت را میگردم.

نبودن تو دل خراش است. مانند شاهد مرگ قناری؛ در قفس از بی آبی بودن یا شاهد صدای شکستن لیوان استیل، خرد میشود ولی با همان آرایش غلیظ و لبخند ادامه میدهد و هیچ کس نمیفهمد که او خرد شده است.

راستی فروغ ...

از آمدن کسی میگفتی که مثل هیچ کس نیست؟!

او آمد، حتی تقسیم کرد و رفت!

هیچ کس نفهمید! آنگونه که آمدنش برای تو مهم بود امروزه برای هیچ کس مهم نیست!

تعدادی پنهانش کردند و برای  بقیه  در کثافت زندگی کردن عادت شده است.


فروغ، چشم هایت  زیباست، ابرو هایت کمان آرش، دستانت نورانیست مانند قلبت، قلم در دستان تو رقص را آموخت ، با دانستن این هاست که واژه هایت معنا پیدا میکنند.


قهوه نوش جان بفرما، ملاقات زیبایی بود .


روحت شاد  

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ 23 Ordibehesht 96 ، 01:41
رویا یکتاش

شمعی روشن کن .

کتابی بردار.

قلمی بین انگشتانت  بچرخان .

به شمع به کتاب به قلم نگاه کن .

سکوت ،!     سکوت را ستایش کن .



اندیشه کن ، بیاموز که چگونه بی اندیشی.

دنبالش باش ! 

دنبال همان خواسته ای که در موردش  می اندیشی و سکوت میکنی و بفکر فرو می آیی.


کتاب را ورق بزن ، اوراقش را لمس کن ، به حرفهایش گوش کن بعد از ان کمی فکر کن و ایده خودت را باهاش در میان بگذار و باز هم به سخن هایش گوش کن .

با قلم تمام ایده های درستت را  ثبت کن.اجازه بده قلم همچنان به ورقه عشق بورزد.


بنویس و بنویس و بنویس...

بخوان و بخوان و بخوان ....

فقط اندیشه کردن را بیاموز و هرگز فراموشش نکن.


سپس شمع را خاموش کن ، همان آیه ای را که دوست داری زمزمه کن و رها و آزاد شو !

سکوت همچنان  ادامه دارد با خلاء ای در افکار تو و چشمانی که بسته هستند.

بخواب ، زمان استراحت است.


۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ 18 Ordibehesht 96 ، 12:55
رویا یکتاش

داشتم به تنهایی خودم فکر میکردم .

و تمام ان قهوه تلخ هایی که در خلوت نوشیدم ؛ 

و باز هم ان خلوت ،تنهایی و قهوه تلخ را به بودن ها در جمع  ترجیح دادم .

به تمام ان لحضه هایی که تنهایی کشیدم یک نفر رو دوست داشتم و هرگز بهش نگفتم.

یا نخواستم جمع دونفرشان را بهم بریزم یا نخواستم به ناپاکی آلوده بشم یا شاید میدانستم او هم خلوتش را دوست دارد و مایل به اشتراک گذاری نیست شاید هم  فقط کنار کشیدن را خوب بلد بودم حتی در جنگهایی که باید پیروز میشدم با از دست دادنش ،به خلوت پناه میبردم.

وشاید هیچ را خوب میشناختم، و سکوت میکردم تا از کنارم رد شود . 

میدانستم او هم دنبال کسی هست؛ اما سکوت ، امواج عشق را می شکند و جایگزین با غفلت میکند.

مدتها پیش شنیدم و تفکر کردم که : اره ؛ راست میگن ، ادم کسی رو که دوست داره باید بهش بگه ، چرا که نه

بعد از ان هر کس رو که دوست داشتم، خیلی راحت بیان کردم که : دوستت دارم

جالبه، من گفتم دوستت دارم با تمام مسئولیت هایی که به دوش کشیدم .پای ان حرف ماندم .

گاهی شکست خوردم . گاهی هم نه ...

 بعد از تمام شکست هایی که خوردم باز هم پای ان حرف ماندم و هستم . چون دوستت داشتم ودارم.

امروزه خیلی ها این واژه رو بهم میگن، از مادرم گرفته تا پسر همسایه .

اما هیچ وقت نتوانستم تشخیص دهم فرق دوست داشتن مادرم را با پسر همسایه یا حتی مادرم را با خودم .

هیچ شباهتی بین دوست داشتنهایشان نیست ، تنها شباهت بین من و مادرم است،چشمان مادر نورانی ست و  چشمان من تار میبینند،

میدانم درک شباهتش سخت است ، اما شباهت است.

و مدتهاست که برگشتم در همان خلوت ، همان خلوتی که پر نخواهد شد؛با عشقی ماندگار یا حتی با وجود فرزندت.

باز  باز خواهی گشت، خواهی خواند غزل گذشته و اینده را و خواهی سرود مرز دوست داشتن را ، خواهی نشاند گل را جای نیش مار و دوباره اغاز خواهی کرد از اول خلقت و متولد خواهی شد در سالی نو با کرداری نو و بینشی نو .




با این حال هنوز برایم سوال است : 

کسی را دوست داری ، چگونه باید بهش بگی ؟ 


شاید هم نباید بگی.؛ !   شاید فقط شاااااید !

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 15 Ordibehesht 96 ، 17:41
رویا یکتاش

نوشته ی یک دوست خوب(محمد حسنی)؛ 

برای اولین بار قلم بدست گرفتن و نوشتن این متن زیبا کاری بس فوق العاده هست. 

اینقد زیبایی در این متن بچشم میخورد که اشتباهات کوچک نگارشی و...  محو میشوند. 

حتما بخوانید. 

پا پس کشیدن!


گاه میان ارتباط عاطفی٬میان قهقهه های بلند یک دوستی٬میان همهمه ی علاقه ودوست داشتن؛پا پس می کشد!

آری٬می ایستد ویک گام بازمیگردد!

همینطور که مشغول سیر درخیال وغرق درعلاقه ولبریز ازنزدیک بودنی،دورمی شوی!ایستاد!

دورت میکند! عقب می ماند! ؟

تند میروی؟!

میان آن همه حس ناب و طعم شیرین رابطه٬تنها یک موضوع قد علم می کند! ؛ 

اولویت تو  !

کجای زندگی اش بودی؟

میان سیر افکار وتعمق در ذهن پرمشغله اش کدام ایستگاه را فکر توبود؟

کدام لحظه؟ودر کدام حال؟!که وکدام را ارجع دانست؟ ارزشهایش چه بود ؟!ارتباط تو با ارزشهایش ؟رابطه توبا ارزشهایش؟میان قلب تو وذهن او چه کس یاچه چیزی فرمان ایست داد؟!

حضورت هست که کم می شود؛ نگاهش که نمی پایدت؛ وصدایش که نمی خواندت!چه بد حسی.تمام انچه از توبود وهست یا پس زندگی گذشته اش می ماند ویا دوان دوان از قطارِ بسوی فردایش جامی ماند؛ آری او پاپس می کشد وفرمان عقبگرد می دهد.

به راستی کجای زندگی اش بودی ؟کدام قطعه از پازلش؟کدام مهره از جدال بین گذشته وآینده اش ؟کیش وماتِ کدام جرقه فکری اش شدی؟

 وتنها اولویت تو؛! گاه میانه راه پیاده میشوی چایی سرد مینوشی وهنگام بازگشت میبینی که چند واگن عقبتر رفته ای و میان تو وهمراهی ات فاصله ای ثابت خواهد افتاد وتو میتوانی امیدوار به ایستگاه بعد باشی؛ شاید اوهم هوس چای کند.


☺😍  قلمت شیوا محمد جان.  درود 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 10 Ordibehesht 96 ، 11:58
رویا یکتاش

دیدار...


بعد از آن دیدار؛

آن دیدار پربار و گفتگو های عاشقانه؛به خانه رسیدم. 

دوباره به خانه ای رسیدم که بی تو از کوچه ها  گذشتم   و   کلید بر در خانه ای انداختم که فضایش را خلاء بودن هایت پر کرده بود.

بوی آن عطر زیبایت ، گرمی مهر دستانت و شعله ی وجودت مرا به اتاق کشاند ؛ دوباره، مثل همیشه   لباسهایت را  روی تخت نامنظم دیدم و جوراب هایت را که توصیفشان بماند!

لبخند زنان روی تخت و روی لباس ها دراز کشیدم . 

هدیه ات را ورق زدم و برگ درختی را دیدم که در آغوش کتاب ، به خانه امده بود. اجازه دادم همانجا بماند . همانجا که خودش خواسته بود . 

هرچند ، یادگاری هم از دیدار ما در پارک بود و شکستی که ناخواسته بود و به اجبار باید جدا بمانم از نفس هایم

 تا دیدار بعد.  !!

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 04 Ordibehesht 96 ، 16:17
رویا یکتاش