تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
شعر (نظم)،نثر،دل نوشته و...


۱۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

من 

به آنان که کنارم نشستن از دوست خود نالیدن هیچ نگفتم. 

به انان که دوست بودن و پشت سر من نالیدن هیچ نگفتم. 

به انان که خبر اوردند هم هیچ نگفتم. 

به انان که شکستن چه نمکدان چه قلب و چه استکان، هیچ نگفتم. 

به انان که نخواستن تلاشم را ببینن ، همچنان هیچ نگفتم. 

به انان که لبخند و خنده من مزاحمشون بود،هیچ نگفتم. 

به انان... 

به انان... 

هیچ نگفتم .

امروز میگویم.  به این دسته افراد که تمام نمیشوند و اضافه میشون. ممنون که درگیر من هستید من همچنان ادامه میدم در جاده ای که برام خلوت گذاشتید و عزیزان ،به تماشای من همچنان ماتم زده بنشینید. 



گذشته ادم ها خیلی مهمه اما مهمتر از اینده ای که میخوان بسازن نیست. (دکتر شیری )

من با گذشته ی کسی که دوستش دارم کنار میام اگه اونم من رو دوست داشته باشه ؛

دنیا رو میشه تغییر داد بشکلی که خودمون باور کنیم گذشته ازما نیست.  کدوم گذشته! 

گذشته گذشت.  آینده ای در این نزدیکی ویاری کنارت و خودت که تصمیم میگیری بسازی و برنده باشی یا تخریب کنی و بازنده. 

من میسازم تو چطور ؟!

میدونم تو هم میسازی.      یا علی 




هیچگاه با فردی که خودش را به نفهمی زده بحث نکن، 

هر چه بیشتر مسیر فهمیدن را به او نشان دهی، تندتر از گذشته در خلاف آن مسیر میدود!

به من و تو چه !!  حواست را جمع کن و بگذار راحت باشد او همچنان دوست دارد نفهم بماند!! 



اینقد حرف برای گفتن داری ولی چشمانَش رو که میبینی همه چیز از یادت میره، فراموش میکنی کی بودی و هستی، کجا هستی، چرا هستی. 

اون لحضه هیچی دیگه برات مهم نیست هیچ دغدغه و مشغله ذهنی نداری، فقط یه بوسه به چشمانش اوج لذت و شهوتِ که ارضاءت میکنه.

مشغله از لحضه ای شروع میشه که اون چشم ها ازت دور میشه، حتی برای چند ساعت.

چی؟!!

نمیدونم ،

نمیدونم، 

هیچ وقت به نبودن همیشگی چشم هایش فکر نکردم،قابل تجسم نیست، در ذهن من جایی نداره، اصلا نمیشه بهش فکر کرد،فقط ثانیه ها رو میشماری تا دیدار بعد خدانهگدارَش!


وبلاگ نویسی رو دوست دارم. 

اکثرا دست به قلم و اهل تفکر، اینجاست که حس میکنی تنها نیستی.

 همین حس کافیه؛نیازی نیست به چرایی و دلیلش و اثباتش تو جه نکنی، چون امکانش هست همه چیز بهم بریز و باز تنهایی رو حتی بیش از پیش احساس کنی.


دست به قلم بودنتون رو دوست دارم و لذت میبرم از مطالب همه دوستان اهل قلم.


واگویه مثبت داشته باش، با دشمنت (خودت) بجنگ:

دوست دارم به حدی برسی که دستت از ورقه جدا نشه ، جوری بنویسی  که عقلت حیران، جسمت گرسنه، روحت تشنه ، دستت خسته بشه و قلبت به ایست هشدار بده. اونوقته که  تازه باید ادامه بدی و شاهکارها آشکار میشه.همان نوشته هایی که دنیا رو تکون میده.


مثل لحضه ای که میدوی و نفست بند میاد و میگی : دیگه نمیتونم دارم میمیرم،

تو هرگز نمیمیری،! پس ادامه بده ، بیشتر بدو ،بعد میفهمی که دیگه به نفس احتیاح نداری و حسش نمیکنی، به خدمتت در آمده. و شک نکن به این حس که بررسی تو برنده میشی.

بررسی کن و ببین دشمنت کیه؟! بجنگ باهاش( موانع رو بردار)




محمد:  میتونی بزرگ شی، چرا درجا میزنی؟! ببین آتوسا؛ تو همه چی داری حداقل حامی داری که تو هر مسیری حمایتت کنه ؛ عزیزم رو منم حساب باز کن، من چی، جای من بودی چکار میکردی.

آتوسا: محمد ممنونم ازت ولی گاهی آدم بدجور خسته میشه،اینقد خسته که...

(محمد حرفش را قطع میکند و خیره به چشمانش) 

_هیس، هیچی نگو،! (چند لحضه ای سکوت)

اقدام کن، نذار حال بدت باعث برداشتن گام های اشتباه بشه بلکه برعکس با قدم های درست حالت رو خوب کن. آتوسا بفهم؛  عزیزم اینا شعار نیست.

_ میدونم، میدونم شعار نیست، میدونم باید تخریب کنیم و از اول بسازیم ولی دیگه نمیتونم ...

(محمد وسط حرف آتوسا میپره و دستش رو میگیره و میگه)

_ نمیتونی یا نمیخوایی؟!

_محمد

_یک کلمه هست جوابش

_نمیدونم

_ کاری کن بدونی؛کمی فکر کن. یه چندسال دیگه همه چیز تموم میشه، تمام تلاش ها جواب میده، تمام این قرارهای پنهانی و استرسزا،آشکار و قانونی میشه.الان جا نزن، الان نرو، تمومش نکن، این یه مسیر خاکیِ سختِ که تهش کوه و آب و سرسبزیِ، بمون و ادامه میدیم.چی تو رو اینجوری خسته کرده؟!

(آتوسا غم زده و ناراحت و سرش را پایین نگه داشته و سکوت)

_ با توام، چرا اینقد خسته؟! چرا یهویی اینجوری شدی؟!

_ متاسفم

_ جواب من نبود!

_ بسه، نمیخوام ادامه بدم،

(محمد با حالت تعجب)

_ چی؟!

_ نمیخوام ، نمیتونم تلاش کنم، یه زندگی ساده بسه، نمیخوام دیگه پیشرفت نمیخوام، به اسم پیشرفت چند ساله کنارم نیستی، به اسم پیشرفت تو حسرت موندیم، اصلامنِ فقیر چکارم به پیشرفت ، آینده ، تجربه ،مسیر و این کوفت وزهرمارها.

...

...

...

...

محمد: ببین آتوسا تو طبق معمول جات هنوز اینجاست(دستش روی قلبش میذاره)

آدما یه تشت ظرفیت دارن به اندازه ظرفیتشون دست آورد دارن، این تشته قابلییت این رو داره که بزرگ و کوچیک بشه، تو من رو دیگه نمیخوای ، تصور این موضوع برام سخته،ولی ظرفیت من توئی،

حداقل واسه خوشبختی خودت کاری کن که حیطه کنترلت وسیع بشه،

ختم کلام ؛ من نمیرم!!! تو‌ هم درجا نزن.   خداحافظ..!!!

...

...

...

...


همیشه برمیگردم!

برگشتن و مرور همیشه خوب و آموزنده هست!

برمیگردم  و مطالب دیرینه  را مرور میکنم، گاهی خودم را تحسین میکنم  و گاهی ناراحت میشم و چندجایی را تغییر میدم!

در هر دو صورت باورم نمیشه و متعجب از این؛ که نوشته های من باشن. 



به خط پایانی نمیرسید لحضه ای که شروع کرد. 

قلم که روی ورقه گذاشت فقط مینوشت و هیچ نقطه ای مانع نمیشد. 
همچنان مینوشت و مینوشت...
نوشت ولی هیچ گاه این نوشته ها به دست مشتاقانش نرسید،ولی باز هم مینوشت؛ امید به روزی داشت که ما نداشتیم.

هیچ راهی؛ نه به بیراهه نه به مسیری جدید و نه دور برگردانی که راه رفته را دور زند و برگردد، بنابراین بهترین راه رفتن بود ، رفتن به سمت نشانه ها.



فکر  صحیح  بهمراه  اقدام مؤثر  منجر به چی میشه ؟!

احساس خوب داشتن ، فیزیک سالم داشتن. 
حتی فکر صحیح منجر به اقدام مؤثر میشه.

فکر صحیح ، اقدام مؤثر، حال خوب ، فیزیک سالم ، دیگه چی میخوای؟!
چیزی هست که خارج از این دسته ها  باشه.
پس ؛ بررسی کن کجای کار میلنگه ، 
نذار حس خوب الان تو یا لذت انی الان تو یا حس بد و بی حالی تو 
با اون فیزیک ضعیف ؛ فکر بیمار و در آخر تو را به درجا زدن بندازه. 
 شروع کن .

 همین الان . 

چقدر سخت است با بغض بنویسی و با لبخند بخوانند.

چالیز چاپلین

۱ ۲

پا به پای هم میتوان حرکت کرد
شا نه هایت تکیه گاه محکمی است
برای من و باورها و رویا هایم
شانه به شانه قدم میزنیم
بدون احساس کمبودی
(راحت میتوانیم تمام مسائل دست و پا گیر را کنار بگذاریم و تا بی کران ادامه بدیم)
با من همراه باش.


طبقه بندی موضوعی
نویسندگان