تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
شعر (نظم)،نثر،دل نوشته و...


۴۰ مطلب توسط «رویا یکتاش» ثبت شده است

دلم یه تو میخواهد، کنار من بنشینی و من یه عالم حرف نگفته ی دلم را برایت بازگو کنم .

تو بشنوی ، لبخند بزنی ، اشک هایم را پاک کنی و سرم را روی شانه هایت بگذاری ،
آن لحضه و برای تمام لحضه های زندگی ام  شانه ها یت  را نیازمندم 
آنجا بهترین جای دنیاست همان بهشت زیر پای مادرمان هست .
تو یکی هستی و یکی بودن تو یعنی من ، 
من و تو ، یک حساب میشویم و من همیشه دلتنگ نیمه ی گمشده ام  هستم و با اندوهِ خودِ فقیر و حقیرم سر میکنم.
زندگی بی تو یعنی جهنم ، چطور میتوانی من را در جهنم تنها بگذاری .
وقتی نیستی ، بغض گلویم را ، تیک اعصابم را ، رخوت ذهنم را ، خستگی تنم را در آغوش میکشد و چون مرده ایستاده ای به ساعت خیره میشوم و منتظر تو میمانم.
دلتنگی من ندیدن لبخند و نشنیدن صدای توست ، کاش هیچ وقت دلتنگ نباشم. 


دنیای من با همه فرق میکنه ... 

با دنیای دوستم،با دنیای دختر همسایه، با اون محجبه ، با اونی که میره دانشگاه ، اونی که باباش دکتره ، اونی که باباش معتاده ، اونی که قدرت داره ، کسی که میلیاردره ، کسی که رو میدون کار میکنه ،

کسی که خرج میده ، کسی که خرج میکنه ، با اون فاحشه ، با اونی که گرگ بود ، با اونی که بره بود ... اونی که حاجی شد ، اونی که از حاجی بهتر بود فقط لقب حاجی رو نداشت ، اونی کمه میناله ،اونی که بزور میخنده، اونی که واقعی خوشبخته ... من با همه فرق میکنم 


این دنیا مال من نیست ، فک کنم اشتباهی پیش امده ، 
من مردم و حالیم نیست .. من، من نیستم ، 
من عاشق نیستم ، من هیچی رو دنبال نمیکنم ، حتی کفتر بازی و کوچه گردی و دختر بازی .
هر وقت خواستم بجنگم منصرف شدم ، الان من موندم و یه دنیا حسرت ،
شعری که نوشته نشد 
قراری که کنسل شد 
عشقی که بازگو نشد 
نفسی که حبس شد 
بغضی که پنهان نشد 
فرصتی که لغو شد
ایده ای که اجرا نشد 
فکری که فیک شد 
رمانی که خونده نشد 
پرده ای که پاره شد 

من باختم ، نه یک بازی ؛ یک زندگی رو باختم ...
زندگی که نفهمیدم چطوری شروع شد و خبر نداشتم که شروع شده ؛یک دفعه تموم شد ...

من تو دنیای مناسب سنم بزرگ نشدم ...

یا عقب بودم یا جلو ؛ معمولا عقب موندم

من از بدو تولد باختم ...

هنوز تموم نشده ؛هنوز شوق رقابت داره ، 
من خیلی کشیدم کنار  ولی با من  رقابت میکنه ، مسابقه با من رو دوست داره ؛دلیلشم واضحه چون همیشه میبره ..
من همیشه بازنده قصه بودم ، من همیشه باختم و دیگری برد، 
من نقش بد و مزخرف قصه رو داشتم ، 
من زندگی نکردم ، من مُردم و خبر ندارم . 

به یه جایی میرسیم که اولویت های زندگی مان  عوض میشن. 

اولویت ها همیشه در حال تغییر هستن. 

یکی پس از دیگری شدیدتر و محکمتر.  

عاشق که میشی، اون میشه اولویت اول زندگیت، وارد زندگی که میشی میفهمی مثلا 

مخارج که فشار میاره.  یادت میره عشق چی بود اولویتت میشه پول، درسته شاید واسه بگی واسه راحتی عشقت میجنگی در حالی جنگ داره تو رو ازش دور میکنه.  هیچ وقت روز اول و اون حس اولویت اول زندگیت برنمیگرده.  


طرفا مثالی واسه درک مطلب بود.  


بگذریم؛ هر چه قدر با خودم فکر میکنم تمام اولویت ها مدیر و مدیریت نیاز دارن. 

مدیر زندگی خودت باش. 

باید مکتوب کرد که الان و فردا و فردا ها چی مهمه و باید اولویت باشه. و این مکتوب کردن باید انعطاف پذیر  باشه نه بحدی که سرگشته شویم و مهره بازی زندگی باشیم. 

نباید انقدر درگیر یه اولویت شد که فقدان بقیه اولویت ها اذیت مون کنه. 


اولویت هامو امشب مکتوب میکنم. و میپردازم به تک تکشون.  من عاشق توجه کردن

به اولویت هامم.

اولویت های شما چیه ؟!  


گاهی آدم یه اشتباهی میکنه و بعد از مدتی که میگذره و به خود میاد ؛ هر چقدر که با خودش فکر میکنه متوجه نمیشه چطوری این اشتباه رو مرتکب شده؟!

گاهی اشتباهات قابل هضم نیستن و اینقدر حالت رو بد میکنن که واسه اخرین بار اون اشتباه رو میکنی و دیگه هرگز تکرار نخواهند شد . 

در حالی که خیلی از اشتباهات رو هر روز تکرار میکنیم و متوجه نیستیم. 


(صرفا نظر شخصی امروز من است) 


آهی از ته دل میکشم و میگم : الهی شکرت...

اخه خدایا هر چی با خودم فکر میکنم پیچیدگی این دنیا و ادمها رو نمی فهمم.  

همه روزه همه از هم فریب میخورن حتی گاهی ادم از خودش فریب میخوره... جالبه به هر کی که بگی بی تأمل میخنده ،دقیقا همون خنده فریبت میده... 
تعدادی هم به به راه میندازن دقیقا این تحسین ها هم ادم رو فریب میده ، 
خوشا به حال اونی که فریب این دنیا و ادمهاش رو نخورد فقط به خودت توکل کرد.  

خیلی ها تو رو به در یه معامله چند سر سود فروختن. 
خیلی کلام تو رو ننگ دونستن... 
خیلی ها تو یه رابطه تو رو از یاد بردن ...
خیلی ها فقط وقت تنگ دستی یادت میکنن... 
این خیلی ها خیلی خوب کلام تو رو نفهمیدن.
همه فکر میکنن میفهمن چون با سرعت دارکوبی هر ماه رمضان کلام تو رو بی تأمل خوندن بعبارتی همه توهم دانش زدن و ژست روشنفکری و با سوادی و عارفی و درویشی گرفتن .
ختم کلام و خلاصه، همه؛ همه روزه به اشکالی مختلف در حال فریب خوردنیم. بپا که واسه کجا و بهر چه امدی. 

نوشتن بیرون جهیدن از صفت مردگان است.  

کافکا


مردگان چه کسانی هستند؟! انان که نمینویسند. 

چه کسانی نمینویسند؟! انان که روح مرده اند.  

علائم و نشانه های روح مرده ها چیست؟! ... 


تو بنویس و من مینویسم و در اخر ما مینویسیم . 

تنهایمان را کلمات و جملات پرمیکنند.  حتی جای خالی او را... 

اینگونه نیست؟!


مینویسی و میخوانی و نمیدانی کیستی و کجایی فقط هر زمان 

که میخوانی و مینویسی نفس کشیدن را حس میکنی و میفهمی داری زندگی میکنی .


نوشتن عشق من است.  با کتاب دیریست پیوند زدم.  و حاصلش زندگی پربار است.  


اینگونه ادامه دادن لذت بخش است وگرنه پایان نوشتن پایان مرگ و لحضه ی خداحافظی است. 


تا طلوع قلمی دیگر بدرود .




بی ارزشی

یه روزی به یه شکلی یه رابطه شروع میشه. 

خوشحال و خندون پا به پاش حرکت میکنی و از خودت و ارزشهات میذاری  واسش. 

یه روز به یه شکل مزخرف یه جایی تموم میشه.  

خب چی شد

شادی و خنده رفت 

افسردگی آمد

یه ارزشهایی رو هم که زیر پا گذاشتی

در آخر...

تو میمونی با یه عالم خاطره  و یه عالم بی ارزشی.  

و میگی... 

خاک تو سرم که چه بی ارزشم.  





(این اتفاقات میتونه برعکس هم باشه) 


بی تو بودن یه درد.. 

 یه شکنجه... 

گاهی میخواهم خودمو شکنجه بدم... 

ازت دور بشم از تو از جسم تو از روح و قلب تو...  

نپرس به کدوم دلیل...  فقط بشنو.. 

بشنو که چه دلتنگم... 

اما وقتی متوجه میشم میبینم همه چیز برعکس شده...  

من کنارتم و تو در قلب منی و آسمان پرستاره... 


ذهن من طوفان درست میکنه از بی تو بودن... 

چرا با تو بودن این طوفان رو شدت میده... 

بودن یه رنج هایی داره... 

نبودن رنج های بیشتر...  

فکر کنم برعکس گفتم. درد رنج های نبودنت کمتر است... 

با تو بودن چی میخواهد که من ندارم... 

از عشق تو گفتن چی میخواهد که من عاجزم... 

از همه چیز چشم میپوشم ولی... 

تو همانی، همان بی احساسی... 



گاهی تمام وجود ادم رو غم میگیره.

  حتی اگه دورت شلوغ باشه و دست کسی هم تو دستت باشه به شدت احساس تنهایی میکنی. 

بغض گلوت رو میگیره در حالی که اشکت در نمیاد.  

دوست داری گریه کنی و اشک تو چشماته ولی فقط یه غده تو گلوت میسوزه.


بازم صبر میکنی...  بازم تلاش... بازم سکوت...


میدونی یه روز نفس کم میاری...  بازم ادامه میدی...   


دوست داری با یه نفر حرف بزنی اما سکوت رو ترجیح میدی،میدونی هیچ کس بحرفت گوش نمیده همه از ظن خودشون قضاوتت میکنن.  


حال همه برات مهمه فقط حال تو برا هیچ کس مهم نیست.  

حس میکنی هیچی نداری اما همه دارن حسرتت رو میخورن و هرگز نفهمیدی واسه چی؟! 


چون میدونی از تنهایی یکی رو انتخاب کردی بنابراین پس میزنی اون رابطه رو .

ولی میفهمی اشتباه میکنی در واقع شدید دوستش داری. 

چالش اینجاست که ایجاد میشه،درست لحضه ای که داری میری جلو و انتخاب تو فقط جلو بوده یکی وارد میشه که انتخاب و اولویت تو میشه ... عقل یه چیز حکم میکنه و  روح و دین یه چیز از طرفی احساست دخیله که زبان ادمی زاد نمیفهمه.  

کل انرژیت گرفته میشه.  میشینی مثل الان اراجیف مینویسی.واقعا چرا ملت باید اراجیف تو رو بخونن؟!

.

.

.


چرخه زندگی میچرخه... 

موقعیت ها عوض میشن. 

آدمها عوض میشن. 

فرصت ها یکی پس از دیگری به شکلی میان و رد میشن. 

گاهی دلنشینه،گاهی فقط دلشکستگی . 

نه موقع خوشحالی میشه خیلی بزرگش کرد و شادی کرد نه موقع دلشکستگی خیلی ناراحت، چون همش درگذر است.  

میگذره!  جوری که خودتم باورش نمیتونی بکنی.  حالا اگه با گذر زمان تو هم از مسائل دل بکنی و بگذری فرصت بعدی رو از دست نمیدی...! 

پس بگذر از هرچی که شکستت داد... از کینه بگذر  از عشق قدیمی بگذر.  از خطاها بگذر و اتفاقات خوب رو تکرار کن .اون اتفاقهایی که تو رو از عشق لبریز کرد و نصیب بقیه هم شد. یادت نره اتفاقات خوب تکرار شدنی هست. پس دوباره خلقشون کن ،میدونستی تو خالقی... ؟!



۱ ۲ ۳ ۴

پا به پای هم میتوان حرکت کرد
شا نه هایت تکیه گاه محکمی است
برای من و باورها و رویا هایم
شانه به شانه قدم میزنیم
بدون احساس کمبودی
(راحت میتوانیم تمام مسائل دست و پا گیر را کنار بگذاریم و تا بی کران ادامه بدیم)
با من همراه باش.


طبقه بندی موضوعی
نویسندگان