تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
شعر (نظم)،نثر،دل نوشته و...


۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ریشه های غم» ثبت شده است

شده آیا غمی ریشه به جانت بزند؟!


غم رو دلت سنگینی میکنه،نفست رو بند میاره، 

یاد دست هاش میوفتی، یاد لحضه هایی که تو بغلش بودی،

جلو آینه میری که صورتت رو بشوری،از دیدن خودت به لرزه میوفتی.

از چشمای سرخ شده ، و صورت خیس و بغضی که میترکه و آهی که میکشی و نفسی که به سختی وارد و خارج میشه، ندیدن لبخندهایی که دنیات بودن،نبودن بوسه هایی که تشنت میکنن ، لبخندی که میزنی و لبهات میلرزه ، میترسی. بیشتر به خودت و احوالت خیره میشی و دقت میکنی.

 بازم با اون صورت خیس از اشک با اون لبهای لرزان و نفس تنگ، لبخند میزنی.

یادت نره : چیزی که تو رو نکُشه قویترت میکنه.

لبخند وخنده با بعض و گریه یعنی یه آدم تیمارستانی، به خودت شک میکنی و میگی :من نیاز به تیمارستان دارم، با دست خودت میری جایی که همه مثل خودتن.

ادامه میدی و ادامه میدی...

لحضه ها تموم میشه.ثانیه ها رو میشماری،دقیقه ها تموم میشه،ساعتها رو میشماری و روزها تموم میشه ،چشم باز نمیکنی و تو خفقان و سکوت یه روز برا همیشه دنیا رو وداع میگی.

شاید وداع بگی به امید دیدن اون لبخند در ...  .    ... درخواب بیند پنبه دانه.


پا به پای هم میتوان حرکت کرد
شا نه هایت تکیه گاه محکمی است
برای من و باورها و رویا هایم
شانه به شانه قدم میزنیم
بدون احساس کمبودی
(راحت میتوانیم تمام مسائل دست و پا گیر را کنار بگذاریم و تا بی کران ادامه بدیم)
با من همراه باش.


طبقه بندی موضوعی
نویسندگان